هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

اولین عید فطر با گل دخترم

سلام عزیزدلم. امسال عید فطر همه واسه صبحانه مهمون عمومحسن بودیم خونه مامان بزرگ. خیلی خوب بود همه دور هم یه صبحانه حسابی خوردیم.عمو مسعود هم تو راه بود.قرار شد از اهواز بیاد و واسه ناهار خودش رو برسونه خونه مامان بزرگ.1 لباس جدید هم کردم تنت مامانی ام.خیلی ناز شده بودی.تا عصر اونجا بودیم اما چون تو خیلی خسته بودی و خوابت میومد زود برگشتیم خونه تا گل دخملم استراحت کنه.وقتی رفتیم خونه خاله رویا زنگ زد و گفت که فردا میان خونمون.اولین باری بود که محمدحسن کوچولو میومد خونمون. بعداز ظهر فردای عید با خاله اینا رفتیم کنار رودخونه. اونجا که رسیدیم بلندت کردم که بشینی تا تو هم بتونی آب رو ببینی خیلی دوست داشتی .1 لحظه گفتم بذارمت تنها ببینم می تونی ب...
2 شهريور 1392

هستی هم مو داره هم دندون

سلام خانم خانما.موهات کم کم دارن درمیان دیگه دختر قشنگم. بالاخره اولین دندونت رو هم دروردی.چند روز پیش مامان بزرگ و عمو محسن خونمون واسه افطاری دعوت بودن.داشتم تند تند کارام رو میکردم.اومدم بهت غذا بدم که دیدم وقتی قاشق رو میذارم توی دهنت صدا میده. فوری قاشق رو دروردم دهنت رو باز کردم دیدم یه چیز سفید کوچولو داره تو دهنت خودنمایی میکنه.وای دندون جلوییت بود .خیلی خوشحال شدم و بردمت پیش بابایی و با خوشحالی بابا رو که خوابیده بود تکون میدادم و داد میزدم دندون داره دندون داره پاشو دندون هستی دراومد. آره عزیزدلم اولین دندونت رو توی سن 6 ماه و 10 روزگیت دروردی.هرکاری کردم نشد از دندون خوشگلت عکس بگیرم .فقط از خودت عکس گرفتم.  دخترم لباسا...
17 مرداد 1392

خونه مادرجون

چند روز پیش با باباجون رفتیم اهواز خونه مادرجون. فردا شبش هم خونه خاله پرستو واسه افطاری دعوت بودیم. خیلی خوش گذشت .با محمدحسن پسرخاله رویا و ابوالفضل پسر خاله لیلا عکس گرفتی.وقتی داشتم آماده میشدم که بریم خونه خاله دیدم داری از روی جوراب پات رو میخوری من شکار لحظه ها کردم و ازت عکس گرفتم.  دخترم تیپ زده میخواد بره مهمونی قربون خنده قشنگت نفسم  اولی از سمت راست محمد حسن بعدش هم هستی خانم سمت چپ هم ابوالفضل اینجا هم خونه خاله پرستو بعد از کلی شیطونی کردن داری استراحت میکنی عزیزم قربون اون نگاه خمارت   ...
17 مرداد 1392

واکسن شش ماهگی

سلام دختر قشنگم.این ماه نوبت واکسن شش ماهگیت بود. من خیلی استرس داشتم و همش نگران بودم حالا چیکار کنم الان حتما مثل واکسن قبلیت خیلی اذیت میشی و چند روز تب میکنی.واسه همین تصمیم گرفتم که ببرمت اهواز خونه مادرجون تا اونجا مادرجون کمکم کنه و کمتر نگران باشم اما متاسفانه شرایط جور نشد و بابایی اون روز رو مرخصی گرفت و موند خونه پیش ما تا با همدیگه مواظب تو باشیم. ساعت 10 و نیم صبح با باباجونی رفتیم بهداشت.اول قد و وزنت رو گرفت.بعد نوبت واکسنت شد.دو تا داخل هر دوتا پات به همراه قطره فلج اطفال.بمیرم واست مامان جون وقتی واکسن اول رو بهت زد خیلی گریه کردی تا حالا ندیده بودم اینطوری گریه کنی .تا اومدی یکم آروم بشی اون یکی رو هم خانمه زد بهت دوباره ش...
16 مرداد 1392

هستی و تولد باباجون

سلام دختر قشنگم.ببخشید دیر به دیر واست مطلب می نویسم.آخه این چند وقته خیلی درگیر بودم از طرفی هم دوست ندارم تا هنوز موهات درنیومده خیلی ازت عکس بگیرم چون مطمئنم تو هم بعدا که این عکسا رو میبینی خیلی خوشت نمیاد که با این سرکچل این همه ازت عکس گرفتم. واسه همین تا موهات دربیان کمتر میام سراغ وبلاگت. مطلب واست مینویسم اما بدون عکس!!!!!!!!!! 12 تیرماه تولد باباجونی بود.خونه مامان بزرگ واسش تولد گرفتیم .عمو و عمه هم دعوت بودند.خیلی خوش گذشت بابا هم خیلی خوشحال شد.اولین جشن تولد رو هم تجربه کردی مامان جونم.یه لباس جدید واست خریده بودم که اونا رو کرده بودم تنت.خیلی بهت میومدن عزیزدلم.راستی هدیه تو به بابا جون میدونی چی بود؟امروز بالاخره گفتی "ب...
10 مرداد 1392

هستی مو نداره!

از مسافرت که برگشتیم بابایی پیشنهاد داد که کچلت کنیم تا هم موهات پر تر و صاف تر در بیان هم توی تابستون گرمت نشه.منم قبول کردم که ای کاش قبول نمی کردم  آره دخترم بابایی با ماشین اصلاح موهات رو زد و کچل شدی.اولش که شروع کرد ساکت بودی اما کم کم حوصلت سر رفت و شروع کردی به گریه کردن.بمیرم برات اذیت شدی .وقتی تموم شد بردیمت حموم.از حموم که اومدی بردمت توی آینه با تعجب نگاه میکردی و بعد دستت رو بردی سمت سر کچلت.قربونت برم فهمیدی که مو نداری؟ امیدوارم زودتر موهات دربیان که دوباره دختر بشی.چون الات شدی مثل 1 پسربچه ای که میخواد بره کلاس اول. اینم چندتا عکس از هستی کچل اینم هستی کچل با کلاه قربونت برم مامان ...
6 مرداد 1392

مسافرت با هستی

خرداد ماه امسال من و هستی و بابایی با هم رفتیم مسافرت.1 مسافرت 10 روزه به بروجرد،همدان، گیلان،آستارا و سرعین اردبیل.تجربه خوبی بود و خوش گذشت اما یکمی دخترم خسته شد .ببخشید مامان جون اگه اذیت شدی.بعد از سفر من و بابا قول دادیم تا وقتی که تو بزرگتر نشدی دیگه مسافرت نریم چون دوست نداریم دختر قشنگمون اذیت بشه.اما 1 خوبی بزرگی که سفرداشت این بود که داخل مسافرت دخترم اولین کلمش رو به زبون آورد"مامان".خیلی خوشگل میگی عزیزم. عکسای مسافرت نازنین دخترم اینجا عباس آباد همدان هوا هم خیلی سرده تو این عکس رسیدیم منجیل و هستی نشسته بغل باباجونی می رسیم به بندر انزلی کنار دریا   ...
6 مرداد 1392